هیچی نگو... فقط بیا تو!!!!!!!!!

خوش اومدین دوستان

وداع!!!!

 

سلام دوستان

ما دیگه داریم از این وب می ریم!!!!

ناراحت نشین توی وبای دیگه منتظرتونیم. با مطالب جدید و کاملا متفاوت

آدرساشون اینه  :                             

 

سحر

 

رویاهای رویا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

سمانه جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

 

سلام سمانه جون خوبی؟

 

 این پست رو مخصوص تو زدیم!!!

 

شرمنده که  واست نظر نمی ذاریم

 

آخه هروقت می خوایم واست نظر بذاریم درست باز نمی شه!!!

یا رمزش نمیاد یا کامل نمیشه. 

 

ما هم خواستیم اینجا رسما ازت عذر خواهی کنیم. خیلی دوست داریم سمانه خانومی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/07ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

عیدتون مبارک

سلام دوستان. خوبین؟

عیدتون مبارک!

ایشالا که سال خوبی داشته باشین.

 سال 90 هم با همه ی خوبیا و بدی هاش گذشت...

 ایشالا که سال 91 سال خوب و پر برکتی واسه همتون باشه

و به هر چی که می خواین و به همه چیزای خوبی که لایقتون هست برسین.

 واسه ما هم دعا کنین...

بابت دیر اومدنمون هم معذرت می خوایم دوستتون داریم اندازه ی همه ی دوست دارم های دنیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/02ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

حوادث پس از چهارشنبه سوزی!!!

 

سلام به برو بچ. خوبین؟

 

چهارشنبه سوزی شما چه جوری گذشت؟ چیکارا کردین؟ چه اتفاقایی افتاد؟

 

من و سحر که مثه همیشه نرفتیم بیرون!!! یعنی یه شبی بود مثه بقیه شبا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/24ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

وبلاگ تکونی

 

  اطلاعیه

آن دسته از دوستانی که در زمینه   " کله زدن" به وب ما کوتاهی کردند

و "بی معرفتی" را به  اندش  رساندند با عرض شرمندگی از لینک ما حذف شدند!!!!!!!!!!!!!!!

از این پس در صورت مشاهده هرگونه بی معرفتی و کوتاهی در کله زدن به وب ما

 وب شما دوستان نیز از لینک ها حذف خواهد شد.

 

                                                                                با تشکر   رویا   و   سحر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/22ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

نظر

 

سلام به بر و بچ باحال خودمون.خوبین؟

 

دوباره نظرتون رو درباره اینا بگید:

 

عید نوروز

 

سال ۹۰

 

سربازی

 

ازدواج

 

طلا

 

رویا و سحر!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

کار عید

 

خدا یه داداشم نداریم کارای عید رو بندازیم رو کولش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

نذر سمنو

امسالم مثه هر سال دم دمای عید نذر سمنو داریم.

مطلب نداشتیم گفتیم در مورد این بحرفیم.

خلاصه همه فامیل جمع میشن خونه ما تاصبح بیدار میمونیم و خلاصه خییییییییلی خوشمون میگذره

وقتی فیلمای هرسال این روز رو با هم مقایسه میکنم تازه متوجهش میشم که ادما چقدر در طول ۱ سال تغییر میکنن

 بیشترشون روز به روز تنفر انگیزتر میشن.یکی مجرد بود حالا متاهل شده برعکس یکیشونم متاهل بود حالا مجرد شده

.یکیم متاهل بود و حالا مامان شده.خلاصه تغییرات خیلی زیاده دیگه.یکیم مثه ما روز به روز از هر نظر بدبختتر میشه.

زندگیه دیگه مزخرف مزخرف

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

سوتی!

 

دورهم نشسته بودیم که تلویزیون یه جاده خیلی خشکل و رویایی رو نشون داد.

یه دفعه آبجی کوچیکم میگه: وای چه خشکله... جون میده با دوچرخه توش راه بری!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

تا تو راهیست دراز...

 

دل من می گوید:

                  تا تو راهیست دراز...

 و تو اندوه مرا می فهمی؛

 تو به اندازه پهنای دلت بی رحمی!

من تو را می خوانم...

 و تو از هق هق قلبم بیزار...

 دل من می گوید:

                   تا تو راهیست دراز...

 

 

 

پ.ن: دوستان خوبم این شعر از سحر بود. لطفا بعد از این که خوندین نظرتون رو بذارین.

البته این به پای بقیه شعراش نمی رسه عمرا ولی اونا رو نمی ذاره تو وب!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/03ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

تیغ ماهی!

 

سر سفره دادمون دررفته و به بابام میگیم: بابا چرا از ماهی همیشگی نخریدی؟ آخه این چیه؟

گوشتش که اصلا خوب نیست تازه تیغم داره!!!!

حالا دفاعیه ی بابا رو داشته باشین

همینجوری که داره تیغ ماهی رو از دهنش در میاره میگه: چشه مگه؟ خیلیم خوبه... تیغش کجا

بود؟؟!!!!!!!!!!!!!

اینم از بابای انتقاد پذیر ما

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

پس از 10 سال...!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بچه ها به نظرتون شما ۱۰سال دیگه تو چه موقعیتی هستید؟

      یعنی از همه جهت ... بهش فکر کنید و بهمون بگید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

خودتون قضاوت کنین!!!!

 

سلام دوستان

یه سوال دارم که می خوام همتون جواب بدین!

وب ما چه نکته منفی داره که آدم با دیدنش ناراحت میشه؟

یا لینک های ما چه عیبی دارن که نمیشه ازشون استفاده کرد و ناراحت کنندن؟

دیروز ما رفتیم به یه وبلاگ (آدرسش پایین هست.) لینکشون کردیم و نظر گذاشتیم

اما اونا در جواب گفتن:

 

 سلام ممنون از لطفتون

ولی با عرض شرمندگی باید بگم اینجور وبلاگ ها مارو خیلی ناراحت میکنه
مخصوصا لینک های وبلاگت
مخصوصا نوشته پروفایلی که نوشتین درباره خودتون

من نمیتونم لینک کنم

شما هم منو از لینک پاک کنین

 

 

واقعا عیب وب ما و لینکامون چی بود که اینجوری گفتن؟!!!!!

اصلا شاید از وب ما خوششون نیومده ولی چرا به بقیه توهین میکنن؟

لطفا بهشون سر بزنید و وبشون رو ببینید مخصوصا پست ۳۱ و ۳۵ رو بخونید

و خودتون مقایسه کنید که وب کی ناراحت کننده ست؟؟؟!!!!!!!!!!!!

 

دو عدد پسر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/17ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

سوسک مرده

 

دوشت دالم یه خولده

قد یه شوشک ملده

شلت کلاه کذاشتم

شوشکه هنوز نملده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/12ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

عنوانشم ندارم!!!!!!!!!!!!

 

چیه...؟؟؟!!!

دوباره هیچی نگفتی اومدی تو...؟؟؟!!!

مطلب جدید می خوای؟؟؟

ندارم آقا از کجا بیارم؟!!برو همون قبلیا رو بخون... مگه چشونه...؟؟؟؟!!

اصلا چرا نظر نمی ذاری؟!!!!!! منتظری من بگم؟؟؟

خب برو یه کلیک کن رو "نظر بدهید" نظر بده... خیلی سخته؟؟؟؟!!!!!!!

 حالا هی هیچی نگو بدو برو....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

فقط یه دروغ

 

35سال رفاقت

 

من و افسانه از حدود 35سال قبل که فارغ التحصیل شدیم با یکدیگر در ارتباط بودیم.

در حقیقت باید بگویم علت اصلی ازدواج افسانه که در همان روزهای دانشگاه نیز برایم

مانند یک خواهر عزیز بود من بودم. آن سال ها من که بچه شیراز بودم در تهران هم

درس می خواندم و هم بعداز ظهرها در یک دفتر حقوقی کار می کردم. اینطوری بود

که بعد از رفاقت با مدیر آن دفتر و موقعی که فهمیدم دنبال یک دختر خوب می گردد

همکلاسم افسانه را به امین معرفی کردم و آنها از هم خوششان آمد و ازدواج کردند.

خدارو شکر که خوشبخت هم شدند.به این ترتیب من هم با امین دوست بودم هم با

افسانه اما افسانه که برادری هم نداشت در همه ی این سال ها مثل یک خواهر با من

درددل می کرد و از مشکلاتش می گفت و... من هم همین طور تا اینکه در سال 1382

افسانه زنگ زد و گفت پسر کوچکش در دانشگاه شیراز قبول شده و دنبال خانه

دانشجویی می گردد.من هم بلافاصله اتاق طبقه بالا را خالی کردم و در اختیار پسر امین و

افسانه گذاشتم. فرشاد پسر بدی نبود یعنی بچه خوبی بود اما زیاد اهل درس خواندن نبود

لابد به همین دلیل بود که افسانه مدام زنگ میزد و از وضعیت تحصیلی پسرش سوال می کرد.

از سوی دیگر من نیز برای اینکه مراقب فرشاد باشم با او رابطه دوستی برقرار کردم که

ای کاش این اتفاق نمی افتاد... فرشاد رفیق خوبی بود حتی برای من که همسن پدرش بودم

اما اهل درس و دانشگاه نبود چند مرتبه هم که به او تذکر دادم و گفتم پدر و مادرش از

من خواسته اند مراقبش باشم، خندید و گفت عمو رسول خودت یه چیزی بهشون بگو

من هم با اینکه می دیدم فرشاد هر روز دنبال دود و دم است هم برای رفاقت با او

هم برای اینکه پدر و مادرش ناراحت نشوند هربار به دروغ می گفتم او سرش توی

درس و کتابه و اهل هیچ خلافی نیست اما این دروغ فقط 3سال دوام آورد و بالاخره

فرشاد را از دانشگاه اخراج کردند و فقط با تعهد پدر و مادرش یک بار دیگر فرصت

درس خواندن را به او داداند هرگز چهره افسانه را در روزی که آمده بود پسرش

را به خوابگاه ببرد فراموش نمی کنم.موقعی که زل زد توی صورتم و گفت:

"مزد 35 سال رفاقت و برادری را با دروغ نمی دهند."

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/07ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

یه تست واقعی!!!! خود را بهتر بشناسید

 

نگرش شما نسبت به ازدواج چیست؟

         

 

                 لطفا به سوالات زیر درست پاسخ دهید:

 

 

۱-پایان دنیا نزدیک است.اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات

 را نجات دهید کدام را انتخاب می کنید؟

الف:خرگوش

ب: گوسفند

پ: گوزن

ت:اسب

 

 

۲- به آفریقا رفته اید به هنگام بازدید از یکی از قبیله ها،آنها اصرار می کنند

که یکی از حیوانات زیر رابا خود به عنوان یادگاری ببرید کدام را انتخاب می کنید؟

الف:میمون

ب:شیر

پ: مار

ت: زرافه

 

 

۳-فرض کنید خطای بزرگی انجام داده اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته

است که به جای انسان شمارا به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد کدام را انتخاب می کنید؟

الف:سگ

ب:گربه

پ: اسب

ت: مار

 

 

۴-اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را روی کره زمین نابود کنید

 کدام را انتخاب می کردید؟

الف:شیر

ب: مار

پ:تمساح

ت:کوسه

 

 

۵-یک روز با حیوانی برخورد می کنید که می تواند با شما با زبان خودتان

صحبت کند دلتان می خواهد که کدام یک از حیوانات زیر باشد؟

الف: گوسفند

ب:اسب

پ: خرگوش

ت:پرنده

 

 

۶- در یک جزیره دورافتاده تنها یک موجود به عنوان همدم و همراه شما

وجود دارد کدام یک را انتخاب می کنید؟

الف:انسان

ب:خوک

پ:گاو

ت:پرنده

 

 

۷-اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست آموز کنید کدام

یک ازحیوانات زیر رابه عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می کردید؟

الف:دایناسور

ب:ببر

پ:خرس قطبی

ت:پلنگ

 

 

۸-اگر قرار بود برای ۵دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می آمدید کدام را انتخاب می کردید؟

الف:شیر

ب:گربه

پ:اسب

ت:کبوتر

                       

                           جواب در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/07ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

شعر

 

من و غروب غم انگیز آشنایی ها...

         من و خیال ملال آور جدایی ها...

                 من و این گذر فصل های سرد و عقیم...

                         من و تصویر دلگیر بی وفایی ها...

                                خراب و خسته ام من از ضربه های احساسم...

                                         به ناروا، شدم آماج ناروایی ها .....

                                                 چرا گشت ز هم تار و پود آشنایی ها...؟

                                                         ومن هنوز مانده در ایهام این چرایی ها....

 

 

پی نوشت:راستی چرا  "ام ام اسا" یهو از کار افتادن!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

داستانک...

 

 

میانجی

میان شوهرم کیانوش و برادر بزرگم امیر بر سر یک موضوع ساده شکرآب شده بود؛

ماجرا مربوط میشد به حدود 1سال قبل یعنی یکی-دوماه پس از ازدواج من و کیانوش.

آن شب ما در خانه برادرم مهمان بودیم که امیر از شوهرم پرسید:

آقا کیانوش یکی از دوستان من که چندتا از چک هاش برگشت خورده و بانک دیگه

بهش دست چک نمیده وقتی فهمید شما رییس شعبه هستین از من خواسته که لطف کنی

و یه حساب جاری براش باز کنی و دست چک بهش بدی...

اما شوهرم حرفش را قطع کرد: نه امیر جان... این کار خلافه و من انجام نمیدم...

از آن به بعد میان برادرم و شوهرم دلخوری به وجود آمد، تا دوماه قبل که برادرم زنگ زد و گفت:

نازنین جان چون من از شوهرت خجالت می کشم روم نمیشه ازش چیزی بخوام،

لطفا ازش بپرس آقای "علی-الف" که در بانک آنها حساب داره خوش حسابه یا

چکاش برگشت می خوره؟ قرار شد 10دقیقه دیگه جوابش رو به امیر بدم.

با خودم فکر کردم اگه کیانوش جواب منفی بده رابطه آنها کاملا خراب میشه.

به همین خاطر وقتی امیر دوباره زنگ یه دروغ احمقانه به او گفتم:

" کیانوش گفت طرف خوش حسابه!"

اتفاقا همین حرف من باعث شد امیر دلخوریش را کنار بگذارد و با کیانوش رفیق شود

و تا یک هفته قبل که غروب امیر به خانمان آمد و به شوهرم گفت: " آقا کیانوش چرا

گفتی علی خوش حسابه تا من ازش چک بگیرم؟" در حالی که فهمیدم 10تا چک برگشتی داره...!

چک منو هم پاس نکرده... شوهرم با تعجب پرسید:" تو کی از من سوال کردی اتفاقا

وظیفه بانک ایجاب می کنه در این موارد پاسخ بده ولی تو سوالی از من نکردی...!"

امیر نگاهی به من انداخت و همه چیز را به شوهرم گفت...

حالا امیر و کیانوش با هم دوست شده اند اما من به خاطر دروغ احمقانه ای که گفتم از چشم هردو افتاده ام...

 

 

 

پدر نمونه

یک خبرنگار برای مصاحبه با آقای ژان کوکتو که از سوی شورای شهر

پاریس به عنوان پدر نمونه انتخاب شده بود راهی منزل او شد.

خبرنگار جوان که می دانست آقای کوکتو به این علت لقب پدر نمونه

را کسب کرده و فرزندش را بدون مادر که سال ها قبل مرده بود بزرگ کرده بود،

به عنوان اولین سوال از او پرسیدم: آقای کوکتو اگه همین الان از درون شومینه ی

اتاق چنان آتشی بیرون بزند که بتواند همه افراد خانه را بسوزاند و شما بدانید

که با انداختن یکی از فرزندانتان درون شومینه می توانید 4فرزند دیگرتان

را از سوختن و مردن نجات بدهید کدامشان را انتخاب می کنید؟

ژان کوکتو بدون لحظه ای معطلی پاسخ داد خودم درون شومینه می روم.

خبرنگار جوان مصاحبه را تمام کرد و فردا این تیتر را زد: کوکتو واقعا پدر نمونه است.

 

 

مجسمه

در بلندی های کوهستان مردی زندگی می کرد که مجسمه ای قدیمی داشت.

کار یکی از استادان فن. آن مرد مجسمه را بیرون خانه اش بر روی خاک انداخته بود

و کوچک ترن توجهی به آن نمی کرد یک روز مردی زیرک که از شهر آمده بود

آن مجسمه را دید و از صاحبش پرسید: آیا حاضری این مجسمه را بفروشی؟

صاحب مجسمه خندید و گفت:تو فکر می کنی کسی پیدا بشود که این پاره سنگ

بی مصرف را بخرد. مرد شهری گفت : من حاضرم آن را به یک سکه نقره بخرم.

مرد کوهستانی ذوق زده پذیرفت و معامله سر گرفت: خریدار مجسمه را بر پشت فیلی

گذاشت و به شهر برد. چند ماه بعد مرد کوهستانی برای انجام کاری به شهر رفت.

در یکی از خیابان های شهر ناگهان چشمش به جمعیتی خورد که در برابر دکانی

اجتماع کرده بودند. در وسط جمعیت مردی ایستاده بود و با صدایی بلند فریاد می زد:

بشتابید بشتابید تا زیبا ترین مجسمه عالم را تماشا کنید فقط با دو سکه نقره می توانید

از بی نظیرترین مجسمه ای که تاکنون تراشیده شده است دیدن کنید.

مرد کوهستانی دو سکه نقره داد و وارد مغازه شد و تا

مجسمه ای را تماشا کند که چندی پیش خودش آن را به یک سکه نقره فروخته بود!!!!!!!

 

             نظرتون درباره داستان ها چیه؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

داستان های کوتاه

توافق

همه ی دوستان و فامیل می دانستند که من فقط با مردی ازدواج خواهم کرد

که مثل خودم عاشق هنر باشد یا لااقل هنر را درک کند.تا اینکه شوهر خواهرم،

دانیال را به من معرفی کرد. یک تیلیاردر بزرگ و معروف که عاشق هنر هم هست.

اینطوری بود که جلسه آشنایی با او را در خانه خواهرم برگذار کردیم و قبل از غروب

هم همراه او ازخانه بیرون رفتیم و کمی قدم زدیم.نزدیک میدان که رسیدیم آفتاب درحال

غروب کردن بود و قرص خورشید پشت بزرگ ترین ساختمان تجاری شهر که نبش

میدان قرار داشت بود؛ اما تلالو نورش از بالای هردو طرف ساختمان به بیرون می تابید.

نگاهی به آن صحه ی زیبا انداختم و به دانیال هم نشان دادم.و گفتم چه عظمتی دارد.

دانیال هم حرفم را تایید کرد و انگشت اشاره اش را به طرف مسیر نگاه من گرفت و گفت:

واقعا که عظمت داره قیمت این ساختمون بالای 100میلیارد دلاره.تازه هرروز حدود 3-4 میلیارد

معامله تو این ساختمون انجام میشه جدا که درستگفتی ساختمون با عظمتیه...

وقتی متوجه شدم که دانیال چه عظمتی را می گوید لبخند زدم و گفتم

وقتی من و تو در مورد عظمت توافق نداریم چطور میشودکه در زندگی توافق کنیم... و رفتم.......!!!

 

 

پیرمرد

هرکس اورا میدید ناخوداگاه سرش را پایین می انداخت!

عده ای هم که کم نبودند از کنارش عبور می کردند بدون اینکه حتی متوجه حضورش بشوند.

گوشه ای نشسته بود...

با صورت آفتاب سوخته دست های کارکرده و نگاهی مهربان غرق در کار خود؛

انگار بین او و دور و برش حفاظ نامریی کشیده بودند

.این نگاه های آزاردهنده و سرو صدای خیابان و آفتاب تند مردادماه،

هیچ کدام در فضای شاد اطرافش نفوذ نمی کرد...!

به او که رسیدم بی اختیار سرم را پایین انداختم.....

زیاد کهنه نبودند اما لایه ی ضخیمی از گرد و غبار رویشان جاخوش کرده بود...!

با خود فکر کردم اگر برس کفاش رویشان کشیده شود تمیز و براق می شوند.

3دقیقه بعد کفش هایم براق شده بود.چشمان پیرمرد هم برق می زد......

 

 

اشک و لبخند

از اول سال تحصیلی دبیر ریاضی با یکی از شاگرد های زرنگ کلاس لج افتاده بود

و با هر بهانه ای حالش را می گرفت و همه میزدند زیر خنده.

آنروز که 3ماه از شروع سال تحصیلی می گذشت دبیر موقع حضور و غیاب

وقتی اسم اورا خواند و «حاضر» نشنید و از غیبتش باخبر شد،

رو به همکلاس بغل دستیش کرد و گفت:

بهش بگید بخاطر غیبتت 5نمره از امتحانش کسر میشه...

و بلافاصله پاسخ شنید که: 20نمره کم کنید...!

اون دیگه نمیاد...تو آتش سوزی خونشون... پسر دیگه ادامه نداد و ....

حالا شاگردان کلاس بخاطر گریه آقای دبیر اشک می ریختند...!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

 

          نظرتون درمورد اینا چیه؟ یعنی با دیدن یا شنیدن اینا یاد چی میفتین؟

 

   یارانه

   موسیقی

   بابا

   مدلباس

  سیگار

  چادر

  پول

  شانس

  نماز

                        لطفا جواباتون رو واسم بذارید

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

عاشقانه خنده دار جمله پند آموز!!!

 خنده دار:

 یه سوال خاص:

          اگه یه پاکن جادویی داشتی کدوم خصوصیتت رو پاک می کردی....؟؟؟

          جوابش رو واسم بذارید تا بذارمشون تو وبم....

                                                            

اینم یه شعر خشکل از یه پسر بچه ۵ساله واسه دوست دخترش:

مهد کودک لاله

6تا دختر داله

یکیش منو دوست داله

اما "می می" نداله

گفته که در میاله

منم اونو دوست دالم

اما سیبیل ندالم

گفتم که در میالم

 

                                                       

 

زندگی چیست...؟؟؟؟؟

فاصله بین My baby تا easy life ....!!!!!!!

 

                                                      

مواد لازم برای تهیه مرد ایرانی:

چربی :یک تن

ادعا :یک خروار

رو: یک من

مخ: یک مثقال

احساس :یک مولکول

                                                    

  عاشقانه:

         

             دعا کردم که تنها مال من شی تو تعبیر قشنگ فال من شی

    دعا کردم بدنی چشم به راتم                            هنوز دلبسته لحن صداتم

               اگه بازم دلت با دیگرونه چشات دنبال از ما بهترونه

   بذار با یاد تو دلخوش بمونم                           فقط دلتنگی هات با من بمونه

 

                                              

 مچاله کن..

         بشکن...

                خط بزن...

                          له کن...

                                     خلاصه راحت باش...

                                     ارث بابات که نیست...

                                     دل تنهای منه......!

                                             

تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد...

یک بار تقسیم کردم چندین برابر شد...!!!

                                            

              برایت آرزو می کنم بهترین هایی را که هیچکس برایم آرزو نکرد

                                                   

    

پند اموز

 

  آسمان

            سبزترین

                     قصه این

                             آبادیست

                                     تا خدا هست

                                            در این کوچه

                                                   کسی تنها نیست...

                                             

دریا باشی

یا

گودالی کوچک از آب،

فرقی نمی کند...

زلال که باشی،

آسمان در تو پیدا می شود....

                                              

مردم شهر سیاه

خنده هاشان همه از روی سیاست...

دلشان سنگ سیاست...

ما در این شهر دویدیم و دویدیم...

چه سود؟

هر کجا پرسه زدیم خبر از عشق نبود...

و تو ای مرغ مهاجر،

که از این شهر گذر خواهی کرد...

نکند از هوس دانه گندم به زمین بنشینی...؟؟

                                          

بعضی آدما

یه دوره ای کنارت هستنِِ.

 بعد از اون از کنارت

 به روی اعصابت نقل مکان می کنن..!!!!!!!!!!

                                         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

بغض عشق ( ترانه محسن یا حقی)

 

خسته ام از بغض کهنه عشق سنگینه تحملش تو صدام

                                            خوبه که به یاد تو قانعم می تونم بگذرم از شکوه هام

باورش سخته برام ولی من میرم وچیزی ازت نمی خوام

                                        اما بدون هرجا برم بعد تو بغض عشق می مونه از تو برام

بغض من وا نمیشه تو صدام خدایا یه دریا گریه می خوام

                                   نفهمید اون که باید می دونست بیشتراز جون هنوز عزیزه برام

با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه

                                     بگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلگیر نمیشه

بغض عشق مونده هنوز تو صدام هنوزم هیچی ازت نمی خوام

                                       عاشقت بودم و از عاشقی جز غمت هیچی نمونده برام

اما من هنوز به پات مونده ام یه لحظه بی درد نیاسوده ام

                                           از جدایی خیلی اگه گذشته اما هنوز به عشقت آلوده ام

با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه

                                          بگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلگیر نمیشه

 

                                            

 

 

حسرت ( ترانه علی مومنیان)

 

حسرت دیدار چشمات گرچه رو دلم می مونه اما افسوس درد من رو هیشکی جز تو نمی دونه

             کی می خواد جاتو بگیره به تو عادت کرده بودم تو هجوم بی کسی هام

                به تو تکیه کرده بودم/ اما من پاهام نلرزید تا چشام به چشمش

                          افتاداومد دستامو بگیره یاد تو تو سرم افتاد/

                                گفتم حتی تار موهات به همه دنیا

                                      می ارزه نمی ذارم تو

                                          بشی طعمه هر

                                            نگاه هرزه

                                           به کسی بدی

                                     نکردم از کسی خوبی

                            ندیدم تو بدون به خاطر تو از همه

                  دنیا بریدم / یه روز قدرمو می دونی که دیگه نیستم

           کنارت دلتنگت میشم عزیزم اشکو می ریزم به راهت/ بر می گردم

      گرچه سخته می دونم دوسم نداری من می خوام پیش تو باشم دست تو دستام

نمی ذاری/ دیگه دیره پشیمونی می میرم با قلب پردرد اگه می خوای با تو باشم تا دلم نمرده

                                              برگرد

 

 

                                          *******************

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

هیچی

 

نظرتون درباره اینا چیه؟ یعنی با شنیدن یادیدن اینا یاد چی میفتین؟

 

خدا

 

مادر

 

دوست پسر

 

دوست دختر

 

دانشگاه

 

وبلاگ

 

 ایرانسل!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 جواباتون رو واسم بذارین. حتما حتما حتما حتما مرسی

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

اربعین

از بودن خسته ام از درک واژه ی حیات ناتوانم.به نگاه آفتاب مشکوکم.....

چرا که روزی بی رحمانه برخورشید عالم تاب خیره شده بود.از زلالی و صداقت آب بیزارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد...

خدایا صبورا مهربانا...چهل روزاست که از عاشورا میگذرد قلب جهان دیگر نای تپیدن ندارد.پس غیرت آسمان کجارفته؟چقدر زمین گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد؟؟؟؟؟؟؟؟

یک اربعین از اوج نامردی میگذرد.

یک اربعین است که سرامام حسین بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده است. درسکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند و مظلومیت علی اصغر و اقتدار عباس را آه میکشد.خداوندا اینک با اربعین حسین آمده است باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است. باز بشر از وجود خویش خجالت زده است.

باز مثل همیشه امام روف و مهربان ما حسین بن علی(ع)نگاه بخشایشگرخویش راغ بر بشریت می تاباند وبه حاجت ما آمین میگوید .مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است.ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه مابرنگاه مادرش زهرابیفتد.......

آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست.هیچ جای جهان این رسم ارباب و بندگی نیست بیایید بر تمام دنیافخرفروشیم برای داشتن چنین اربابی بیاید آن طورکه بایدلطفش را پاس داریم و حرمتش را نگه داریم.

 

                            ***********

باز باران با ترانه

                      میخورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را

                     دشت پر شور و بلا را

 گردش یک ظهرغمگین

                    گرم و خونین

 لرزش طفلان نالان

                     زیر تیغ نیزه ها را

 با صدای گریه های کودکانه 

                     اندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله

                     پرزناله

                              دل شکسته

                                           پای خسته

باز باران قطره قطره

 میچکد از چوب محمل

 آخ باران کی بباری برتن عطشان یاران

                                  تر کنند وز آن گلو را

                                                         آخ باران

                                                                    آخ باران

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

عشق رویاست...

 

 دنبال یکی از رهگذرای یه خیابون که به نظرم آشنا اومد چند قدمی رفتم.....

گذشتم یادم اومد...

ایستادم...

برگشتم پی کارم...!

با خودم گفتم:

 عشق فقط یه رویاست....

                                                      *********

 

           چه سخت است

                  دلتنگ قاصدک بودن

                             در جاده ای که

                                     در آن هیچ بادی نمی وزد

 

                                               *********

 

                                                            کاش همیشه

                                          در کودکی می ماندم 

                                      تا به جای دلم

               سر زانو هایم زخم می شد...!

 

                                          **********

 بیا در یک غروب دل شکسته از این آوارگی قابی بگیریم

 اگر این روزگار مارا جدا کرد

                                       به یاد هم

                                                     برای هم

                                                                  بمیریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

و حالا یه پست توپ !!!!!!!!!!!!!!!!!

توجه توجه:

 

محققان معتقدند 7236591802 نفر در ایران مبتلا

 به تنبلی مفرط و گشادی ...........  هستند! چون

حتی حاضر نیستند این عدد رو هم کامل بخونن!!!

شما چی؟ خوندی؟ نخوندی؟ نخند فکر درمان باش...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

  

     سلام دوستان بهتون توصیه می کنم این پست رو تا آخر بخونین ضرر نمی کنین

 

 

کوله بارم بر دوش...

سفری بی همراه...

گم شدن تا ته تنهایی محض...

سازکم با من گفت:

هرکجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل...

"من خدا را دارم"

                                                                  

 

بر آنچه گذشت و آنچه شکست حسرت نخور...

زندگی اگر زیبا بود با گریه شروع نمی شد...

                                                      

خدایا!

کدامین پل، در کجای دنیا شکسته است که

 هیچکس به خانه آرزوهایش نمی رسد...؟؟؟!!!

                                                  

انتظار نغمه خیس نگاه انسان هاییست که زندگیشان بوی تنهایی می دهد...

                                                  

خیلی سخته روز بارونی همه بیان زیر چترت ولی آفتاب که اومد ببینی تنهایی...!!!

                                                   

تو این دنیا تو این عالم

میون این همه آدم

ببین من دل به کی دادم

به اونی که نمی خوادم

دلم شیشه دلش سنگه

واسه سنگه دلم تنگه

                         

طرف یه روباه مرده می بینه میگه: خوب شد مرده وگرنه گولم می زد!!!

                                                  

 

فرمول میانگین قد دختران و پسران:

قد دختران= ( قد پدر+ قد مادر) تقسیم بر2 - 6/5

قد پسران= ( قد پدر+ قد مادر) تقسیم بر2+ 6/5

 

                                   

توصیه ای برای بی معرفت ها:

1-

2-

3-

4-

5-

6-

7-

دنبال چی می گردید؟؟؟!!! شما که معدن معرفتین!

 

                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

 

حکایت آن مرد را شنیده ای که...

 

                        ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

دلم گرفته...

 

بازم مثه همیشه دلم گرفته...امشبم از اون شبایی که دلم یه دریا گریه می خواد...

از اون شبایی که باید تنهایی گوشه ی خودم بیفتم و به حال و روزم افسوس بخورم.

از اون شبایی که تنهاییم رو با همه وجودم حس می کنم. هیشکی نیست که باهاش

درددل کنم. دردایی که تو دلمه اینقد زیادن که اندازه یه کوه شدن... دیگه نمی تونم

جابه جاشون کنم...دارن عذابم میدن... قلبم درد می کنه...

خیلی سخته که با این همه غصه به راحتی کنار بیام....

خیلی سخته که تا حالا ۲۰سال از خدا عمر گرفته باشم و هیچی از زندگی

نفهمیده باشم...

بدون هدف... بدون آینده...بدون خوشبختی... تنهای تنها فقط دارم

زندگیمو می گذرونم...زندگی که جز غم وغصه هیچی بهم نداده...

نمی دونم این زندگیه بی معرفت خوشی هاشو کجا قایم کرده که هرچی می گردم

پیداشون نمی کنم...!

از این زندگیم فقط صاحب اینا شدم:

جیب های پراز خالی...

خوشی های ناراحت کننده...

هدف های بی انگیزه...

توشه آخرت پراز گناه...

امیدهای نا امیدکننده...

و آرزوهای محال و دست نیافتنی...

اما بازم خیالی نیست. بازم مثه همیشه خودمو آروم می کنم و میگم:

بی خیالش... یه روزی همممممممممممه چی درست میشه...

یه روزی منم به هرچی که می خوام می رسم... به هرچی که زندگی

خسیسانه ازم قایم کرده می رسم...

ولی بازم ناشکری کردما... آخه هیشکی نیست بگه دختره ناشکر همین که

سالمی و مامان به این نازی و مهربونی و دوتا آبجی به این خوبی داری

خدا رو هزار مرتبه شکرکن...

خدایا می دونم خیلی بدم و اصلا بنده خوبی واست نبودم... ولی

خدای مهربونم تو که خودت می دونی منم آدممو پراز خطا و اشتباه و ناشکرمو

ناسپاس...

خدایا تو که خیلی کریم و بخشنده ای منو ببخش و تنهام نذار...

خدایا می دونم که از همه بیشتر دوسم داری پس هیچوقت مامانم رو ازمون

نگیر ما بدون اون می میریم...

 خدایا تو و مامانم همه ی زندگیه من و دو تا آبجیم هستین پس

تنهامون نذارین... خدایا دوست دارم...

راستی خدا جونم منو به داداش محسنم برسون!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/10ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط  خودم و خودش  | 

مطالب قدیمی‌تر